عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

ضربان قلب تو...

همين الان از دكتر ميام عزيز دل مامان،حالم خوب نبود و نگران حال تو بودم واسه خاطر همين رفتم دكتر كه ببينم اين دونه انار من ايشالله حالش خوب باشه، خدايا شكرت خيليي خوشحالم دكتر همونجا تو مطب سونو كرد و قلب كوچولوتو ديد و صداشو شنيد.ميخاستم از خوشحالي همونجا جيغ بزنم.ممنونم كوچولوي مامان كه اينقده دنياي منو باباتو شيرينتر كردي. سريع زنك زدم بابايي،بابا جون يه جلسه مهم داشت ولي چون نگران شما بود جواب دادو گفت عزيزم توي جلسه مهمي هستم اگه كار مهمي داري بگو،تا گفتم ني ني مون قلبش امروز ميزد با صداي بلند خنديد و خداروشكر كردو گفت شيريني شماهم محفوظه خانوم با اين خبر خوبت. عزيز دلم ممنون بخاطر بودنت... سن شما تقریبا 6 هفته ست عزیز دل مام...
21 دی 1393

شعر خوندن بابايي

بابايي تصميم گرفته هرشب برات شعراي صائب تبريزي و حافظ رو بخونه تا شما عزيز دل مامان آروم و آسوده تو دل مامانيت خوابت ببره. بابايي شعراي صائب و حافظ رو خيليي دوست داره.اميدوارم شماهم خوشت بياد قشنگم... اين اولين شعري كه بابايي برات خوند تا بخوابي: ز بسكه سنگ ملامت فلك بكارم كرد نهفته در جگر سنگ چون شرارم كرد   ز آب من جگر تشنه اي نشد سيراب  چه سود از اينكه فلك لعل آبدارم كرد   دويده بود بعالم سبك عناني من گران ركابي درد تو پايدارم كرد   ز حرف شكوه لبم تيغ زهر آلود بيك تبسم دزديده شرمسارم كرد   از آن ميحط گرامي همين خبر دارم  كه همچو سيل سبكسير بيقرارم كرد   ...
20 دی 1393

كسالت ماماني

از ديشب ماماني يكم حالش بده فقط دراز كشيده و استراحت داره ميكنه،امروزم همش درازكش بودم،دكتر گفت فقط استراحت كنم كه تو اذيت نشي،خيليي سخت بود چون باباجون هم سرش شلوغ بود نميتونست زود بياد خونه منم تنها خيليي حوصلم سر رفت،ولي به خاطر تو عزيزدل تحمل ميكنم ماماني ،تو حالت خوب باشه همين براكافيه.   راستي مامان زهرا و بابا حسين رفتن عروسي مشهد،ماهم قرار بود باهاشون بريم ولي بخاطر اومدن تو جيگر طلا رفتن ما كنسل شد،ايشالله سري بعد سه تايي ميريم قربونت برم. ...
17 دی 1393

دعاهاي تو فسقلي

كاراي بابايي داره خوب پيش ميره،بابايي با اومدن تو جون تازه گرفته. ميدونم شما عزيز دل مامان توي دل من داري واسه باباجونيت دعا ميكني كه كارش داره روبراه ميشه.   مامان جوني باباي خاله كيميا يكم ناخوش احواله امروز عمل داره،خاله كيميا خيلييي بيتابي ميكنه ،عزيز دل مامان واسه باباييش دعا كن كه زودي خوب شه و برگرده خونه تا خاله كيميا بشه همون خاله پرانرژي و شاداب قبلي. ...
14 دی 1393

رسما تو توي دل ماماني

٦ دي ماه ١٣٩٣ از صبح ماماني اومده سركار و دل تو دلش نيست كه ظهر بره آزمايش بده.تازه تا الان ٤ بار تست كرده كه ببينه واقعا تست خونگي مثبت هست يا نه   ميخام برم آزمايشگاه باباي خاله انيس جون.كلي سفارشم رو كرده دوست جوني هاي مامان و بابا جونت منتظرن كه من جواب ازمايش رو بدم.... بعلههههه شما كوچولوي ناقلا واقعا توي دل مامانتي ،مامان بابا فدات شن كه حال و هواي خونه رو تغيير دادي حسابي. ...
12 دی 1393

پا گذاشتن به زندگي من و بابايي

٥دي ماه ١٣٩٣ عزيز دلم تو توي شهريور به دنيا نيومدي تو امروز به دنيا اومدي من توي چشمهاي بابات نيگاه كردمو و بهش گفتم "من حامله ام" مي دوني عكس العمل بابات چي بود؟محكم بغلم كردو گفت ميدونستم ميخواد بياد   عزيزدلم تو توي اين روز دقيقا تنها اميدواري مون براي آينده بهتر بودي   بعد از فهميدن اومدن تو باباي سريع حاضر شد رفت مغازه كلي خوراكي خريد از شيريني و ترشي و گذاشت جلوي مامان سارات و گفت بزار ببينم عزيز دل بابا دلش كدومو ميخاد   من توي چشمهاي بابات كلي اميد و خوشحالي رو ميديدم.خيليي از اين بابت خوشحالم   حالا فردا ميرم آزمايش ميدم تا از اومدنت مطمئن شيم.   ...
12 دی 1393